خط داستانی
شب روز شکرگزاری است و تنها چیزی که آبی و دیوید می خواهند سریع کبابشان را بخورند و مادر یهودی سلطه جو و باطن آویستن را ترک کنند پیش از فرار Gary یک زندانی سابق روان پریش به خانه می آید و خانواده را گروگان می گیرد تنش ها بالا می رود و رازهای خانوادگی آشکار می شود و Gary همه را مجبور می کند با او به دستشویی بروند حداقل مادربزرگ اینجا است تا آرام شان کند دروغ گفته است او دیوانه است آیا این خانواده می توانند با یکدیگر صلح کنند قبل از اینکه از بین بروند؟