خط داستانی
وقتی هَپ اندرسون، کشاورز ۸۳ ساله بیوهٔ مینِسوتا که فکر میکند همچنان مرد میدان است، مزرعه خانوادگی را میفروشد، خود را بیهدف میبیند و آیندهای کوتاه را پیش رو میبیند. با انگیزه نشان دادن اینکه با یک معشوق قدیمی و تحت تأثیر دوستان نظامی قدیمیاش را میتواند تحت تأثیر قرار دهد، به همراه نوه بیهدف و پر اعتماد به نفس، اشلی، برای شرکت در دیدار دوبارهٔ جنگ جهانی دوم به کالیفرنیا سفر میکنند. هر کدام با مشکلات و کارهای خود، با یک ون بیدست و پا غرب را میپیمایند. با دیدن اماکن عجیب توریستی و شخصیتهای بومی، آنها با مشکلات غیرقابلحل روبهرو میشوند و تنها به یکدیگر تکیه میکنند. با پیشرفت سفر رابطهشان نیز پیش میرود و درک میکنند که جوانی و پیری چندان تفاوتی با هم ندارند