نبارگ
Nabarag
رینا دختر روستایی بسیار صادق و زیبا و پسرانه بود که با پدربزرگش در بنگال شرقی زندگی میکرد. او رابطه نزدیکی با سبک زندگی سادهاش برقرار کرده بود. اما تقسیم هند مشکلاتی برای آنها به وجود آورد. رینا مجبور شد به خانه داییهایش در کلکته بیاید. اما در اینجا با سناریویی کاملاً متفاوت روبرو شد. سبک زندگیها بسیار متفاوت بود و او نتوانست به خوبی سازگار شود. در یک گردهمایی اجتماعی، یک کارآفرین محلی به نام آقای باگچی این موضوع را متوجه شد و به رینا علاقهمند شد. پس از مدتی آنها با هم ازدواج کردند و سپس صاحب فرزندی شدند. اما رینا با سیستم ارزشی و روانشناسی فرزندش راحت نبود. بنابراین یک پیچیدگی بین آنها به وجود آمد. این داستانی از دیدگاههای مختلف است که مجبور به زندگی مشترک در یک رابطه هستند.