خط داستانی
پسر کوچک استپان عاشق شنیدن داستانهای پریان بود که مادرش قبل از خواب برایش تعریف میکرد. یک روز، او دربارهٔ رودخانهای که نزدیک محل زندگیشان بود، برایش گفت. این رودخانه بزرگ و قدرتمند بود، اما به حفاظت و مراقبت انسان نیاز داشت. صبح روز بعد، مادرش نتوانست استپان را پیدا کند — او به دنبال منبع رودخانه رفته بود. بدین ترتیب ماجراجوییهای استپان آغاز شد.