لِویزییا
Levizia
یوهانِس در جنگ جهانی اول بهشدت زخمی میشود و هفتهها بعد در مراقبتِ زنی جذاب بیدار میشود که زندگیِ منزوی دارد و او را بهبود بخشیده است. او عاشق زن زیبا به نام لِویزییا میشود و بهزودی متوجه میشود برخی چیزها در مورد او درست نیست. بهزودی، یوهانِس که از گذشتهاش خبر ندارد، بهعنوان فراری خواسته میشود و با لِویزییا فرار میکند. تکهتکه، لِویزییا او را با این واقعیت روبهرو میکند که زندگیاش قبلًا کاملاً متفاوت بوده و او هرگز نباید عاشق او میشد. مواجهه با تعقیبکنندگان و اجبار سرنوشتِ او به نظر میرسد ناگریز است.