خط داستانی
همه چیز با یک انفجار آغاز میشود. ماشین از نردههای حفاظ عبور کرده و از پل سقوط میکند. چراغها خاموش میشوند. پس از آن، او دیگر نمیتواند ببیند. عصب بیناییاش قطع شده و از این پس، کارگردان جوان، یاکوب، نابینا میشود. زندگیاش تغییر خواهد کرد و هیچ چیز هرگز مانند قبل نخواهد بود. یاکوب نمیتواند با این ایده که هرگز نمیتواند دوباره ببیند کنار بیاید و به تنها زنی که قادر و مایل به کمک به اوست، لیلی، فریاد میزند. لیلی، معلم توانبخشی است که به نابینایان کمک میکند با تاریکی کنار بیایند. او نیز از بدو تولد با این وضعیت زندگی کرده است و او هم نابینا است.