خط داستانی
ایرما، کارگر جوان کارخانه که به تازگی از روسیه مهاجرت کرده، عاشق الکس است و آنها برنامه ازدواج دارند. وقتی الکس در یک انفجار کشته میشود، ایرما با دلشکستگی متوجه میشود که باردار است. برادر الکس، ایوان، پیشنهاد ازدواج میدهد، هرچند که این کار به قیمت از دست دادن عشق مارگارت تمام میشود. سالها میگذرد و ایوان در تجارت موفق میشود و خود را در رقابت با کارفرمای سابقش برای یک قرارداد بزرگ مییابد. مارگارت، که هنوز از طرد شدن دلخور است، با رقیب ایوان همکاری میکند تا اطلاعاتی درباره پیشنهاد او بدزدد. ایوان به موقع نقشه را کشف میکند و مسابقهای به سمت پایتخت ایالت بین او و رقبایش در میگیرد. تصادف منجر به پیروزی تقسیم شدهای برای ایوان میشود که همچنین متوجه میشود قلبش واقعاً متعلق به ایرماست.