داکسوبوس
Doxobus
تا قرن چهاردهم، امپراتوری بیزانس یا در آستانه فروپاشی بود یا دست کم فزون خواهی و محتضر بودنش آشکار بود. گرگهای گرسنه اروپا برای خوردن لاشه اش آماده می شدند و ارتش بیزانس و متحدانش در نبردها و زد و خوردها گرفتار بودند. در این داستان، بیوه ای با فرزندش در روستای داکسوبوس زندگی می کند، با پیر روستا رابطه ای برمیگیرد و وقتی با پسر پیر مادر خود فرزنددار میشود، فرزندش از ازدواج قبلی به صومعه فرستاده میشود