خط داستانی
فاوست، فیلسوف و جادوگری سالخورده است که از زندگی خسته شده و به دنبال راز جوانی ابدی میگردد. پس از یک شب بیداری طولانی، تصمیم میگیرد تا از قلمرو تاریکی شیطان را فراخواند تا به او کمک کند. مفیستوفلس ظاهر میشود و خدماتش را در ازای روح فاوست پیشنهاد میدهد. فیلسوف سالخورده تا زمانی که شیطان او را به دیدن مارجوریت در تمام سادگی و زیباییاش نشان ندهد، قبول نمیکند. فاوست موافقت میکند که این قرارداد را بپذیرد به شرطی که مفیستوفلس به او جوانی، ثروت و عشق بدهد.