خط داستانی
آخرین روزهای دانشجویی پیش از بازتوزیع. زبانشناس باید به روستایی دوردست برود تا به عنوان معلم کار کند. نگاه به آینده برای مرد بلندپرواز که داستان خود را منتشر کرده و به دنبال تحقق حرفهای در ادبیات است مناسب نیست. میخال به دنبال فرصتی است تا به Sofیا داخل شود. او اهل روستا است؛ مدارکش کمترین امتیاز را دارد؛ حرفه نویسندگی هنوز تثبیت نشده است. او به طور اتفاقی با نویسنده مشهور برخورد میکند. به زودی برخورد میتیاش با نویسنده سرد میشود زیرا متوجه میشود که او به عنوان شیء برای رمان نویسی استفاده شده است. میخال وضعیت را معاملهای میبیند — او برای یادداشت لازم برای ماندن در سوفیا، مادهای برای رمان نویسنده ارائه میدهد. ذات بیانعطاف نویسنده این معامله را میشکند و میخال به روستا یا شاید به سوی خود سفر میکند