خط داستانی
یک پیشگو پیش بینی می کند که دکتر پرلوچ با سومین دختر فقیر که ملاقات می کند، ازدواج خواهد کرد. میلا، دختر مالک کارخانه جانوتا، دکتر را دوست دارد و با کمک خدمتکارش آمالکا، به عنوان یک فروشنده بند کفش فقیر به خانه او نفوذ می کند. او ابتدا برای نقش خود آماده می شود و به حومه می رود، جایی که با وندلین پلتیکا آشنا می شود که راهنمای او به میخانه های محلی و معلم زبان محاوره ای او می شود. دکتر پرلوچ از دختر فقیر و بی سواد خوشش می آید و سعی می کند اصول رفتار اجتماعی و زبان استاندارد را به او آموزش دهد. همه اینها تا زمانی که او متوجه می شود که میلا او را فریب داده و پلتیکا پدر او نیست، همانطور که او ادعا کرده بود...