خط داستانی
مهندس عمران جورج کسلمن همسرش میلدرد را در شهر ترک کرده و به جنوب میرود تا نظارت بر ساخت یک راهآهن را بر عهده بگیرد. میلدرد که نمیخواهد مدت زیادی تنها بماند، به سرعت با آرنولد مورگان، ثروتمند و بیمسئولیت، رابطهای آغاز میکند، در حالی که جورج با زل، که در کوهها زندگی میکند، دوست میشود. وقتی جورج به زل درباره ازدواج ناموفقش میگوید، او به سراغ میلدرد میرود تا امیدوار باشد که آشتی بین او و جورج برقرار کند. اما میلدرد رابطه زل با جورج را به عنوان دلیلی برای طلاقی که مدتها به دنبالش بوده، میبیند. او و وکیلش زل را به کوهها دنبال میکنند، اما در راه تصادف میکنند و میمیرند. زل و جورج سپس متوجه میشوند که عاشق یکدیگر هستند و برای زندگی مشترکشان برنامهریزی میکنند.