خط داستانی
ساکنان وین در خیابانها صف میکشند تا به سربازانی که به جنگ میروند، ادای احترام کنند. قصاب و بیوهزن فرانز زاور وامپرل موفق میشود خود را به ارتش ثبتنام کند و پسرش فردل نیز همین کار را میکند و به عنوان فرمانده گروهان منصوب میشود. فردل زنباره است و همزمان با سه نامزد در وین رابطه دارد: فرانزی، رزل و پولدی. هر سه دختر در غیاب او در جبهه به او وفادار میمانند و نامههای عاشقانهای برایش میفرستند. در روز اول ماه مه، هم فردل و هم پدرش فرانز به وین بازمیگردند. آنها در یک کافه فضای باز با یک سرباز دیگر نشستهاند که ناگهان پولدی و فرانزی همزمان ظاهر میشوند. وقتی دو زن متوجه میشوند که فردل با هر دوی آنها رابطه دارد، شروع به گریه و دعوا میکنند. فردل سعی میکند فرار کند، اما درگیر دعوای بین فرانزی و رزل میشود.