زمانی که میخواهم گریه کنم، نمیکنم
در ونزوئلا، یک روز در سال 1948 سه کودک به نام ویکتورینو به دنیا میآیند: پِرِز، مولاتو و پسر فقیر لوسیا؛ پِردومو، پسر یک کمونیست طبقه متوسط که دستگیر میشود؛ و پِرالتا، بورژوا. در روز تولد هجده سالگیاش، پِرِز با تظاهر به حمله خشمگین از زندان فرار میکند. پِرالتا به دوستیاش ماشینی را که از والدینش گرفته نشان میدهد. یک خانم جوان خود را به عنوان هدیه تولد به پِردومو میدهد. پِرِز معشوقهاش را با مرد دیگری مییابد و او را مجروح میکند. پِرِز و چند نفر دیگر در حین موتورسواری از یک پیرمرد سرقت میکنند. پِردومو و گروهی از دزدان برنامهریزی میکنند تا از یک بانک سرقت کنند. پِرِز دوستی را میبیند که در حال کشیدن ماریجوانا است در حالی که پِرالتا به دیدن یک پسرعمو میرود و با او رابطه جنسی دارد. پدر پِردومو، که به تازگی نماینده کمونیست انتخاب شده، میخواهد او را از راههای خشونتآمیزش منصرف کند. پِرِز با سه دختر میخوابد و به یاد میآورد که چگونه یک بار در حین سرقت مردی را کشته است. پِرالتا و دوستانش فقط برای تفریح به سگها شلیک میکنند.