خط داستانی
جیم دیکسون احساس خوششانسی نمیکند. در دانشگاه، او باید به خواستههای پروفسور ولچ، که حواسش پرت و کسلکننده است، پاسخ دهد تا امیدی به حفظ شغلش داشته باشد. بدتر از آن، او درگیر مارگارت پیل، دوستی از پروفسور، شده است که نه چندان هیجانانگیز اما عصبی است. به طور کلی، تنها مکان دوستانه، بار است. بدبختی او در یک گردهمایی وحشتناک آخر هفته از خانواده ولچ با ورود پسر برتراند کامل میشود. نه به خاطر اینکه برتراند پر سر و صدا و بیادب است - که هست - بلکه به خاطر اینکه او با کریستین کلاگن، نوعی زن شگفتانگیز و غیرقابل دسترس که جیم فقط میتواند دربارهاش رویاپردازی کند، همراه است.