خط داستانی
ناگی ایستوان، پسر فقیر کشاورز که قبلاً بود، به عنوان معلم به روستای زادگاهش بازمیگردد. او معتقد است که میتوان با نیت خوب فاصله بین ثروتمندان و فقیران را کاهش داد. بورچ هوروات کلاری، ثروتمند، عشق او را پاسخ میدهد و همچنین بورچ هوروات آماده است به فقیرترین خانواده، باکوس، کمک کند. باکوس یوشکا، که برای خدمت به بورچ هوروات سختگیر فرستاده شده بود، به خاطر زخم عفونی میمیرد و مردم روستا معلم را نیز مسئول میدانند. ناگی ایستوان متوجه میشود که این فاصله نمیتواند از بین برود و حتی غیرقابل عبور است. او با نامزدش قطع رابطه میکند و در کنار فقرا میایستد.