خط داستانی
دختر روستایی مارگیت برای هنرمند ساندور، از بوداپست، مینشیند. او به شدت مجذوب و شیفته او میشود و موافقت میکند که او را به پایتخت همراهی کند تا او بتواند نقاشی را در آنجا کامل کند. اما وقتی ساندور با پرتره تمام شده جایزهای میبرد و نسبت به او بیعلاقه میشود، ناامیدی به سراغش میآید. مارگیت متوجه میشود که خوشبختی واقعیاش در خانه و با پیستا، عاشق وفادارش، نهفته است.