خط داستانی
شریک جورج در وادویل از نمایش آنها کنارهگیری میکند و ادعا میکند که بتی قلبش را شکسته است. جورج سپس با چارلی، یک هنرمند سرگردان، همکاری میکند و اروینگ مدیر آنها میشود. بعداً، در نیویورک، "دو کلاغ سیاه" در نمایش خودشان بازی میکنند و پول جمع میکنند تا تئاتر خود را در برادوی بسازند. بتی به تئاتر میآید با معشوقش که به عنوان پسرعمو معرفی میشود و جورج را ترغیب میکند تا او را استخدام کند. او او را با جواهرات و پول غرق میکند. او سعی میکند جورج را متقاعد کند که در سهام نفتی که معشوقش میفروشد سرمایهگذاری کند و با اینکه نمایش آنها موفق است، چارلی بتی را اخراج میکند. وقتی چارلی و معشوق بتی دعوا میکنند، چارلی آسیب میبیند.