خط داستانی
جک لا سال ازدواج میکند با وارثه آمریکای جنوبی، بلانکتا دل کاستیلو، و این دو به زندگی خوشی در شهر نیویورک میپردازند. اما پس از تولد پسرشان، جک جونیور، جک در یک رابطه با جوزی سابل، زن بدنام، گرفتار میشود و پس از آن همسرش را نادیده میگیرد. بلانکتا که از این موضوع خشمگین شده و متوجه میشود جک پسرشان را به آپارتمان جوزی برده، درخواست طلاق میدهد و دادگاه در نهایت حکم میکند که پسر باید بخشی از سال را با هر یک از والدین زندگی کند. با نزدیک شدن زمان جدایی جک کوچک از پدرش، جک، پدر، اعلام میکند که هرگز پسر را به مادرش برنمیگرداند و در این لحظه بلانکتا، که در عذاب است، شوهر بیوفایش را به ضرب گلوله میکشد.