خط داستانی
یک جوان ثروتمند و پرمشغله از غرب به شرق میآید و بلافاصله با دوست دوران کودکیاش که اکنون یک تاجر جدی در یک آسمانخراش نیویورک است تماس میگیرد. جوان غربی با صدای شیرین دختر تلفنچی که به تماس او پاسخ میدهد، مجذوب میشود و تصمیم میگیرد با او آشنا شود. یکی از اولین کارهایی که بعد از رسیدن به دفتر دوستش انجام میدهد، پرسوجو درباره اوست و با معرفی خوشحال میشود. او به زودی متوجه میشود که در حالی که صدا جذاب است، ظاهر و رفتار دختر بسیار بیشتر از آن جذاب است. اما دختر، به خاطر خجالت و درونگراییاش، با این آشنایی غیررسمی موافق نیست و عملاً جوان غربی را نادیده میگیرد و او میبیند که در تلاشش پیشرفت کمی کرده است. و زمان برای او ارزشمند است زیرا به زودی باید به خانهاش برگردد و او قبلاً تصمیم گرفته که عروسی با خود ببرد. عشق همیشه راهی پیدا میکند، همانطور که معمولاً اینگونه است.